چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم,تمبر و پاکت هم هست,و یک عالمه حرف,کاش کسی جایی منتظرم بود,به نگاهی,تبسم
سایه ای بود و پناهی بود و نیست
لغزشم را تکیه گاهی بود و نیستسخت دلتنگم کسی چون من مباد
سوگ حتـی قسمت دشمن مبــاد
بــاورم نیست این من نـابــاورم
روی دوش خویش او را می برم
مـی بـرم او را که آورده مـــــرا
پاس ایامـــی که پرورده مـــــرا
می برم درخاک مدفونش کنـــم
از حساب خویش بیرونش کنـــم
مثل من ده ها تن دیگـــــر به راه
جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه
منتظــــر تا بارشان خالی شــود
نــوبت نشخـــوار و نقالی شــود
هــرکسی هم صحبتـی پیدا کند
صحبت از هــر جا بجز این جا کند
دیدنش سخت است و گفتن سخت تر
خوش به حالت ،خوش به حالت ای پدر
+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
گاه آرامم و گاهی نگران دنیایم
شرح آشفته ای از مستی و هشیاریهاستنیمه ی خالی لیوان مرا پر نکنید
دل من ، عاشق اینگونه گرفتاریهاست
><><><><><><><><
حکایت رفاقت من با ادما
حکایت " قهوه" ایست که امروز به یادش تلخ تلخ نوشیدم
...که با هر جرعه اش بسیار اندیشیدم
این طعم رو دوست دارم یا نه؟
!و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن
که انتظار تموم شدنش را نداشتم
!و تمام که شد فهمیدم
باز هم قهوه میخواهم...حتی تلخ تلخ
!!><><><><><><><><
شنیدم گوسفندی را بزرگی رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگاه کارد بر حلقش بمالید روان گوسفند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی ولیکن عاقبت خود گرگ بودی
><><><><><><><><
بیا با من دلم تنها ترین است
/ نگاهت در دلم شور آفرین است/مرا مستی دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گیرا ترین است/
ز یک دیدار پی بردی به حالم/ عجب درمن نگاهت نکته بین است/
سخن از عشق ومستی گوی با من/ سخن هایت برایم دلنشین است/
مرا در شعله ی عشقت بسوزان/ که رسم دوستداریها همین است/
نشان عشق را در چشم تو خواندم/ دلم چون کویی آیینه بین است/
به من لطف گل مهتاب دادی/ تنت با عطر گلها همنشین است/
دوست را هم تو باش آغاز وپایان/ که عشق اولی وآخرینست/
><><><><><><><><
شب تاریکــــــ و بیـــــــم موج و گردابی چنین هایل
کــــــــجا دانند حال ما سبکــــــ باران ساحلـــــــها
><><><><><><><><
خنده کردم...
پشت هر خنده
چهره ی مغموم خودرا ؛
من
نهان کردم.
><><><><><><><><
زندگی گفت که چه بود آخر حاصل من
عشق فرمود تا چه گوید دل منعقل نالید کجا حل شود مشکل من
مرگ خندید در خانه ویرانه ی من
><><><><><><><><
روزگار ما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی دل ما را نداشتپیش پای ما سنگی گذاشت
بی خبر از مرگ ما پروا نداشت
آخر این غصه هجران بودو بس
حسرت رنج و فراوان بودو پس......
><><><><><><><><
گاه پرندگان آنقدرسرگرم دانه چیدن میشوند که پرواز رافراموش و آسمان رااز یاد میبرند
.پرتاب سنگ کودکی بازیگوش می تواند یادآور پرواز باشد.
پرواز و آسمان را بخاطر بسپار ...
><><><><><><><><
عشق همیشه نافرجام است برای درخت ها
!به آسمان هم که برسند به همدیگر نمیرسند...
تبرها مگر کاری کنند...
><><><><><><><><
انگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری میگردد شاد بودن اسان است
اما ارزش انسان زمانی اشکار میگردد که در شرایط اشفته نیز لبخند به لب دارد
.><><><><><><><><
دلتنگ كه ميشوي ديگر انتظار معنا ندارد
.يك نگاه كمي نامهربان, يك واژه ي كمي دور از انتظار,
يك لحظه فاصله, ميشكند بغضت را...
><><><><><><><><
جا مانده از سفر
گاهي به خود مي نگريتوان كارهاي بزرگ را از دست داده اي
بازميگردي
تنها... بي دل... دلتنگ...
><><><><><><><><
این سطر مختصر را گفتم که او بخواند
هر چه به او نگفتم می خوام او بدانداو اولش نمی خواست ترکم کند ولیکن
فهمید راز من را ، او رفت تا بماند.
><><><><><><><><
تقدیر
تقویمِ انسان های عادی ستو تغییر
تدبیرِ انسان های عالی ..........
><><><><><><><><
با خوبيها و بديها؛هرآنچه كه بود؛برگي دیگر ازدرخت زمان ورق خورد و برزمين
افتاد وازعمر, عمری ديگرگذشت
><><><><><><><><
%%%%%%%%%%%%%%
بزرگترین بدبختی اینه که ندونی چقد بدبختی
......از اون بدتر اینکه هنوز ندونستیم بدبختی یک باطل محض است و وجود ندارد
و فقط در کمبود سرخوشی صورت میگیرد,
فقط انرا به زبان اورده برای اینکه کلمه ای است برای درک اسان افراد معمولی
...%%%%%%%%%%%%%
وقتی هرجا درها به رویت بسته است
کاش میشد سرنوشت از سر نوشت
...وقتی از خاک گل ادمی سرشته است
کاش میشد این قصه را بی درد بنوشت
...%%%%%%%%%%%%%%%
در ادامه " چند شعر بسیار زیبا " است...