بـــاهـــمه بـــوده اســـت...عجـــب هـــرزه ایســـت ایـــن تنـــهایـــی...

 ////////////////////////

سخت میترسیدم از اینکه من از نژاد شیشه باشم و شکستنی،

او از نژاد جاده باشد و رفتنی،

آری روزها گذشت، همان شد، او رفت، من شکستم...

////////////////////////

بغض نيمه کاره

تکرار دروغ هايت

گلويم را مي فشارد

چشم هايم را مي بندم

از ساده لوحي بي شرم خاطراتم بيزارم

آنگاه که از خودم مي پرسم:

«هنوز دوستم دارد؟!...حتي به دروغ-»

////////////////////////

بی وفایی کن كه وفایت کنند،باوفا باشی خیانت میکنند...

مهربانی گرچه آیین خوشیست،مهربان باشی رهایت میکنند!!!

////////////////////////

شنیــده بودم که "خاک سرد است" و فراموشي مياورد...

ایـــن روزها اما انگار آنقـــدر هوا ســـرد است که:

زنــده زنــده فراموش می کنیــم یکدیگـــر را..

////////////////////////

من غــــــرورم را به راحتــــــی به دست

نیــــــاوردم

کــــــه هر وقت دلـــت خواست خـــــردش کنی ... !

غـــــــرور من اگر بشکـنـــــــد

با تـــکـــــه هـــایـــــش

شاهـــــــرگ زنــــدگـــــی تـــــو را نیز خواهـــــد زد ... !

////////////////////////

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

مهدی اخوان ثالث

////////////////////////

دست از پا خطا کنی تعویض میشوی!

همین حوالی کسی شبیه توست،

این است پیام عشـ ـ ـق های امروزی

////////////////////////

کلافه کرده ای مرا . . .

چرا همیشه لبخندهایت از نوشته های من زیباتر است؟

////////////////////////

هرگز برای کسی که شما را اذیت می کند گریه نکنید

در عوض لبخند بزنید و به او بگویید

ممنون بخاطر اینکه به من فرصت دادی تا بدنبال کسی بهتر از تو باشم. .

////////////////////////

اشکهایی که پس از شکست میریزیم همان عرقهاییست که

برای پیروزی نریخته ایم

////////////////////////

بی تفاوت باش به کسانی که پشت سرت حرف میزنند،

آنها جایشان همانجاست،

پشت سرت...

////////////////////////

برای چراغهای همسایه هم نور آرزو کن...

بی شک حوالی خانه تو نيز روشنتر خواهد شد...

////////////////////////

پدرم به یمن لطف تو بختم بلند خواهد شد/سرم به خاک رهت ارجمند خواهد شد
لبی که زمزمه درد میکند شب و روز/به یمن روزی تو پر نيشخند خواهد شد

////////////////////////

چرا فکر میکنید بخاطر اشتباهات بزرگ زندگیم دارم مجازات میشم؟!

بزرگترین مشکل زندگی من زمانی شروع شد که:

از نظر همه پاک ترین و سالم ترین ادم بودم،

اون روزا که خدا بهترین دوستم بود، شروع بدبختیای من بود...

////////////////////////

شد کوچه به کوچه جستجو،عاشق او شد و با شب و گریه روبرو،

عاشق او پایان حکایتم شنیدن دارد،من عاشق او بودم او عاشق او...

////////////////////////

ای معنای انتظار یک لحظه بایست،دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست...

یک لحظه بایست و یک جمله بگو،تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟!

////////////////////////

دلگیر نشو از آدما،نیش زبون زدن طبیعتشونه...

سال هاست که به هوای بارانی میگویند: خـــــــــــراب...

////////////////////////

دنیا که از او دل اسیران ریش است

پامال غمش، توانگر و درویش است

نیشش، همه جانگدازتر از شربت مرگ

نوشش، چو نکو نگه کنی، هم نیش است

////////////////////////

زندگی تکرار فرداهای ماست

میرسد روزی که فردا نیستیم

آنچه میماند فقط نقش نکوست

نقش ها می ماند و ما نیستیم ....

////////////////////////

گاهی در سراب دریا دیدیم و اواره شدیم

گاهی بی خیال دریا را سراب پنداشتیم و ماندیم

////////////////////////

در ادامه چند شعر زیبا است...

ادامه نوشته

در کودکی از تکلیف میترسیدم و اکنون از بلاتکلیفی............

-------------------------------

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند، دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند؟؟؟

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

-------------------------------

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد...

خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید...

خار رنجید ولی هیچ نگفت، ساعتی چند گذشت..

گل چه زیبا شده بود...

دست بی رحمی آمد نزدیک،گل سراسیمه ز وحشت افسرد...

لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید...

صبح فردا که رسید،خار با شبنمی از خواب پرید...

"گل صمیمانه به خار گفت سلام"...

-------------------------------

آشفته دلان را هوس خواب نباشد

شوری که به دریاست به مرداب نباشد

چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست

نرگس شود افسرده،چو در آب نباشد

گفتم شب مهتاب بیا،ناز کنان گفت:

آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد

-------------------------------

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن، عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

-------------------------------

وقتي پرنده اي زنده است ............ مورچه ها را ميخورد.

وقتي ميميرد ................ مورچه ها او را ميخورند.

زمانه و شرايط در هر موقعي ميتواند تغيير كند .

در زندگي هيچ كس را تحقير و آزار نكنيد.

شايد امروز قدرتمند باشيد، اما يادتان باشد زمان از شما قدرتمند تر است.

يك درخت ميليونها چوب كبريت را ميسازد،

اما وقتي زمانش برسد فقط يك چوب كبريت براي سوزاندن ميليونها درخت كافي است .

-------------------------------

بنویسید به دیوار سکوت

عشق سرمایه هر انسان است

بنشانید به لب حرف قشنگ

حرف بد وسوسه شیطان است

وبدانید که فردا دیر است

واگر غصه بیاید امروز

تاهمیشه دلتان در گیر است

پس بسازید رهی را که کنون

تا ابد سوی صداقت برود

وبکارید به هر خانه گلی

که فقط بوی محبت بدهد.

-------------------------------

روزگارا:

تو اگر سخت به من میگیری،

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،

گرچه دلگیرتر از دیروزم،

گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند،

لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست

زندگی باید کرد...!

-------------------------------

دلم گرفته

از ازدحام غریبه ها

از مردمانی که نمی شنوند

از آنها که لهجه ی شیرین نگاه را

هرگز نفهمیدند

دلم گرفته

نه از نبودن آنها

که از ماندن خود

من از سایه ی بی قرار خودم خسته ام

-------------------------------

چه کند صبح..؟

اگر دیروز گوریست که از آن نمی روید..زهر بوته ای...جز ندامت..

با هسته تلخ تجربه ای در میوه سیاهش...چه کند صبح؟

که گر آینده قرار بود به گذشته باخته شود...

ما که رفتیم...شما بمانید و صبحی که از دست دادید...

صبحی که شعرش...احساس بزرگ فردایی بود...که کنون نطفه های وسواس است....

هزاران رویای زیبای زندگی..در یک چشم جهنمی...

سوخت و خاکستر شد...

قلبم سنگی شد..

-------------------------------

نمیگـویـــد بیــا ..

نمیگـویــد بــآش !

نمیگـویــد به مــن حتــی برو و راحتــم بگذار ! ..

میـــآیــد ،

حـرف هـای عـاشقـانـه میشنــــود !

لبخنـــد میــزنـد

و

میــرود

-------------------------------

کوله بارم بر دوش سفری باید رفت

سفری بی هَمراه،

گُم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر كجا لرزیـدی،

ازسفر ترسیدی،

تو بگو از ته دل,

من خدا را دارم...

-------------------------------

می خواهم...

بر دستهای خالی باد بنشانمت غزل

تا بر صفحه ی عریان دلها واژه بپاشی

و هزاران فصل از مرا

بر قلب های بی رنگ دنیا

از شعر و آینه پر رنگ کنی

-------------------------------

زندگـــــــــــــــــي به مـن آموخت

آدمها نه دروغ میگویند

نه زیر حرفشان مي زنند

اگر چیزي میگویند

"صرفا احساسشان در همان لحظه است"

نباید رویش حساب باز كرد...

-------------------------------

کسی هسـتـ آغـوششـ را...

شانــه هایشـ را...

به من قرضـ بدهـد...!

تا یکـ دل سیر گریهـ کنمـ؟!

بدونـ هیچ حرف و سوالــ و جوابــ و دلداریـ و نصیحتــــــی...؟

-------------------------------

جانا چه گویم شرح فراغت؟

چشمی و صد نم

جانی و صد آه

یاد لبت برد از یادم

درس شبانه و ورد سحرگاه...

-------------------------------

در ادامه چند مطلب زيبا است...

ادامه نوشته

بر سوخته های دنیایم برخواست ققنوس دیو سیرت در پس اصابت غرورم بر خاک...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

فاش ميگويم در اين جهان رنجها سپردن بر سادگي دلها

حاشا ميكنم كه چه اشكها برمسير نيرنگ اطرافيان ريخته

نقشي ميكشم از تصور خيالم بر موجهاي صامت لبخندي ناآشنا

طرح ميزنم بر سايه پندارهاي عزيزانم با حاشور رنجش من

رسمي ميسازم از تمام ناتمام وفاي تهي از واقعيت ياران

رختي ميشورم بر سيه جامگي سرنوشتي مقدر بر تالابي از نفرت

كتابي ميخوانم با مضمون گل يخي روئيده بر جهنم زندگي

گواهي ميدهم درپس هجران فراموشي شود حاصل

غم ميخورم در تدبير روزگار هجرت با سرمشق وصال

عكس ميگيرم از برخورد لبهايي كه كنون ناسزا گويند بر يكديگر

من دولتي از حزن ارمغان آوردم

سوغاتي رفتن به زندگي رنجها پر كردم به سپيدي كينه

من از ميان عاشقانه ها ديدم خشنودي انتقام باطعم تاوان خوبي

هيچ نبود در جعبه خير و چه پر بار صندوق شر

من از ميان تمام احساس سردت بسپردم تو را به او

تا اينچنين بنويسند قصه بخشش را كه همسفرش تنهايي است

آري

دگر سخني نمانده جز آغاز سكوتي كه وداعي در برش نيست...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

زن بودن چه حدیث تحریف شده ای است!!!

و چه عشق ها كه بخاطر ظرافت زنها به خيانتي منجر شود...

و چه عشق ها كه بخاطر ظرافت زنها دست به دست مردان دگر گردد...

ايا هميشه حماقت مردان، ظرافت زنان را طعمه گرگان بيشه زار كرده است؟؟؟

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

انموقع که باختی و بهت دست نزدن چون شاه شطرنج هستی فقط برای این است که:

دیگر مرده متحرک شدی و تنها دلیل که هنوز ماندی آن بوده که انها نیز نیاز به تماشاچی داشتند!!!

چه بهتر که اطرافشان کسانی باشد که بجز نگاه کردن چیزی ندارند!!!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

آدمایی در دنیای دیگر چه میخندن به مخلوقات پروردگار فقط از برای باور نکردن خود,

گهی کسی باورت نمیکنه,گهی کسی نگاهت نمیکنه,گهی کسی...

در این میان پس تو چکار هستی؟؟؟

اینگونه است به سخره میگیرند انانی که نمیبینیم در دنیایمان...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

خیلی وقته که نه تنها بدکاران بلکه خوب کرداران هم خرده شیشه دارند!!!

دیگر واژگان خوب یک تیکه در این دنیا نیست...

پس تیکه های درستش را بردارید!!!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

این هم از عمر شبی است که میگذرد...

گاه شبستانی برایت خواهد بود,

گاه شبی شاعرانه,

گاهی هم با زل زدن بر عقربه ها خواهی آموخت گذشت مکرر ثانیه ها را...

%%%%%%%%

رويـ پلهـ هـایــ سنگـیــ ســحــر
بـاز همــ صدایــ پايــ شـــب
شنیــده میـــ شـود
دامنشـــ بلند و پر ستارهــ اســتــ
رویـ پلهـ ها کشیده میـ شود
شبـ عبــور میـ کند
دور میــ شــود
صبحــ با کتانیــ ســفید میرسد
زندگیــ مرور میــ شود

٪٪٪٪٪٪و در امتداد همین پلکان سنگی

٪٪٪٪٪چه دوستیها كه به رسم خيانت سائیده میشود...

٪٪٪٪و در پس بلندای پلکانی سوی ابدیت

٪٪٪چه زندگیهایی که به لبه تیز پلکان مالیده میشود

٪٪چه زخمها که به یادگار ترمیم میشود...

٪و چه مردگانی که بر زندگان کنونی ارجح میشود...

ادامه نوشته

سخته عمري درپي بودن كسي بوده كه ميداني هستي او از ان دگري است...

%%%%%%%%%%

عجب دنيا به سخره گرفته صداقت ادمي را...

ليالي دوستي چه بيمقدار محدود شده به سكوت،

بسيار ناچيز است بديهاي دوستاني در زمره رفاقت،

و اين خرده غمها مشيكنند چيني صداقت را،

ليك بسيار بسيار گوئيم اين بگذرد!!!

شبي در تماميت وفا ديدم سياهي دوست را،

نيشتري زدم كه چشمانم تاري روزگار را كشيد برآن چهره،

من ميدانستم و باز تكرار كرده حماقتي كهنه را و كتمان رنجها را،

وصالي كه به دفعات بوده در بازار جدايي،

پليدي ياران كه دست اخر همسفر كلاغ قصه ها بود!!!

عجب خوي چرچيلي بر ادمي مقدر شده و هرلحظه فرار ادمي...

من چون كوليان ميخوانم،

هست در هستي جهان،

هستي كه هستي ام را از هستي اش هست يابد!!!

بودي كه از بودنش يادبودهايمان بوي بودن گرفتن،

و شايد در گذر زمان لحظه ها را پيمودن در ان بودن و هستن و...

%%%%%%%%%%%

شاید بهتر است بگوییم ادمی تصنیفی زیباست از فرشته خویی و حیوان صفتی که

انها را خدایم قاب کرده است بر روی زمین,

با نگاهی از انسان,

با نگرشی از انسانیت...

%%%%%%%

میدانی اون شخصی که بی عشق با زنی میماند انسانیت به خرج داده

نه ان زنی که برای چیزی که دوستش دارد و عاشقش هست از جسم خود استفاده میکند

 و اینگونه است که مردان انرا هرزگی مینامند!!!

و یک زن هیچگاه نباید خود را مردتر بنامد بلکه به زن بودن خودش و از بقیه شیرزنتره ببالد!!

البته میدونم درکش خیلی سخته برای خیلی ادما...

%%%%%%%

عجب خنده دار است سكوتي كه عمرش درنهايت رنج در بازداشت سپري ميشود...

انكه چنين رنجشي برادمي روا داشته به مضحكه خواهد گرفت تو را،

به سخره خواند تلاشت را براي حماقت گلايه نكردنت،

سخت است خوبي كه تنها سودش از ان دگران است!!!

اي خداي بدكاران شكايتم بر تو مينالم كه تنها تو تواني از سياهي بيرون كني انان را،

و بچشاني طعم گس ناديده گرفتن خوبي را بر انكه بالينش پر شده از تيره روزي!!!

%%%%%%%%%

خدايا بر من را بچشان لطافت بد بودن را،

دگر ميخواهم رنجها بر سفره خلقتت چيده...

من از تبار سكوتي هستم كه از تنهايي در غم سير شده،

پس ميچشانم كمي ازفغانهاي صامتم را برآنكه رنجاند مرا،

چه لذتي دارد طعم تيرگي كينه و انتقام،

و شايد بعدتر فقط بماند برمن طعم بد بودن!!!

%%%%%%%%

بعضی صحبتها معنای ان وقتی قابل درک میشود که برای ادی اتفاق میفتد...

%%%%%%%%

در ادامه چند شعر زیبا است...

ادامه نوشته