شجاع باشید.یادتان باشد امروز همان فرداییست که دیروز نگرانش بودید

پرنده نیستم

اما از قفس بدم می آید

دلم می خواهد آفتاب که سر می زند

پرندگان همه از شادی بال در بیاورند

و مرا هم که خواب صبحگاهی ام بی شک

در بسته و تکراری ست بیدار کنند.

پرنده ی قفس نشین نه با طلوع آفتاب

شاد می شود نه از غروب آن دلگیر

صفاري

-----------------------------------

آه! ازین روزگار برگشــــــته که ز من لحظه لحظه برگردد

گر فلک را به کام خود خواهم او به کام کـس دگــــــر گردد

ور ز جام نشاط باده خــــورم باده خونـــــــــابه جگر گردد

ور قدم بر بســــاط سبزه نهم سبزه در حال نیــــشتر گردد

لیک با این خوشم، که طالع من نتوانــــــــــد ازین بتر گردد

-----------------------------------

بیا از ابر دل شبنم بسازیم
بیا از درد دل مرهم بسازیم
نگو گشتیم آدم را ندیدم
خدایی کن بیا آدم بسازیم

-----------------------------------

به دریابزن قایقت می شوم
حقیرم ولی لایقت می شوم
من عاشق شدن را بلد نیستم
تو یادم بده عاشقت می شوم

-----------------------------------

بیا بریم پیاده روی تو لاله زار

باز توی کافه نادری بذاریم قرار

یا دوست داری گم شیم تو شلوغی بازار؟

فقط برگرد مثل قدیم روی چشام قدم بذار

-----------------------------------

بدجوری خسته شدم از اینهمه خط عمود

از اینهمه آدم دروغگوی الکی حسود

رو دهن عروسکم چسب زدم،چسب سکوت

زندگی هردوتامون شده مثل کویر لوت

دیگه کسی الکی نمیخنده باچشم خیس

صدای لعنتی کسی دیگه هی نمیگه هیس

زندگی دیگه برام نیست یه استیج بزرگ

همه ی هستیمو دادم به چشمای یه گرگ

-----------------------------------

بچگي هامون را يادته؟؟؟!!!!!!!!

آنزمان كه بي منظور باهم بازی میکردیم و من دوست داشتم!

من دلم بدجور صداقت اون دورانتو میخواد!

-----------------------------------

گریستن نشانه ضعف نیست.

از زمان تولد,

نشانه این بوده که

شما زنده اید...

-----------------------------------

نگاه کن..
دست های دنیا را گرفته ام..
نکند که برود جلو و من بمانم و گم شوم بین گذشته هایم..
نکند که دنیا برود و من تنهایی تنها بمانم..
این روزها هم میگذرد..
مثل همه آن روزها..
که گذشتند...

-----------------------------------

سر به گوش من بگذار وبگو دوستت دارم از چه ميترسي،فردا دوباره ميتواني انكار كني!!!

...................

انگاری صد ساله که تو رو می شناسم واسه اینه اینقدر روی تو حساسم

.................

هرگز اميد را از کسي سلب نکن شايد اين تنها چيزي است که دارد

.................

درشهری که خورشید را به قیمت شمعی نمیخرند پروانه شدن یعنی تباهی...

.................

دلخوشيها كم نيست....ديده ها نابيناست!

..................

من، ماهی زنده ای بر روی تخته پاره . . .

...................

وقتی قرار به مردن باشد، نجاتت هم به هدف مرگ است . . .

..................

درد مرا شمعـــــــــی می فهمد که برای دیدن یـــــــک چیز دیگــــر آتشـــــــــش زدنــــد …

---------------------------

در ادامه چند شعر زيبا است...

ادامه نوشته

هيچوقت سوالاتي را نپرس كه نميخواهي جوابش را بدوني!!!

تا آخر عمرت هم که تنها موندی اصلا مهم نیست..!

فقط نذار به جایی برسی که تو اغوش کسی با یاد کس دیگه ای بخوابی...

........................

چه بگویم که ضربه ى آخر را "خدایم" زد!!!

آن زمان که براى رفتنت استخاره کردى و "خوب " آمد

===============

تو شاهكار خالقي

تحقير را باور نكن!

برروي بام زندگي هرچي خواهي بكش،

زيبا و زشتش پاي توست،

تقدير را باور نكن!

خالق تو را شاد افريد،

آزاد آزاد آفريد،

پرواز كن تا آرزو،

زنجير را باور نكن!

===============

مرا اینگونه باور کن ، کمی تنها کمی بی کس ،

کمی از یادها رفته ، خدا هم ترک ما کرده ،

خدا دیگر کجا رفته ؟ نمیدانم مرا آیا گناهی هست ؟

که شاید هم به جرم آن ؛ غریبی و جدایی هست

===============

شیشه ی نازک احساس مرا دست نزن!

چِندشم میشود از لکه ی انگشت دروغ

آنکه میگفت که احساس مرا می فهمد،

کو کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت!

===============

آبِستن درَد میشوَْي

جنَین دِلتنگي در گلویت رُشد میکنْد

چیزي نمیگویـي

وقتِ زآ درد میکشي؛اِسمش را گذآشته اند بغُض !

به دنُیآ می آوري او رآ

و تو مآدر اَشک میشوي

و فَرزندي که هر روز بآ تُوسْت

اشك...

===============

به انتهای بودنم رسیده ام…
اما …
اشک نمی ریزم…

پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند…

===============

هــَـر روز دیــوانــه تــَـر از دیــروز!

وهـیـچـکـَـس نــمي دانــَـد:


پـُـشـتـ ایـن دیــوانــگـي و سـَـرخـوشـي!!


چــه دردي را پـنـهــان کـَـرده ام...

===============

آموختم زندگی خصوصیم را خصوصی نگه داشته؛

در غیر این صورت دیگران زندگی شما را وسیله سرگرمی خود خواهند کرد...

===============

ماهيان شهرما از كوسه ها وحشيترند *

بره هاي اين حوالي گرگها را ميدرند *

سايه از سايه هراسان درميان كوچه ها *

زنده ها هم آبروي مرده ها را ميبرند

===============

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات

آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز

بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز.

===============

یــــاد بگیــر!!!!!! اگـــر کســـی بِه تو گفـــت دوسِـتـتــــــ دارَم

لـُــزومـــا بـه ایــن مَعنــی نیستـــ کــه کَــس دیگـــری را دوسـتـــ نـَــدارد

===============

قــايقــت مــي‌شــوم!بــادبــانــم بــاش!

بگــذار هــر چــه حــرف، پشتمــان مــي‌زننــد مــردم؛

بــاد هــوا شــود و دورتــرمــان کنــد!

===============

خواب مزرعه

و داستــان غــم انگيــزي اســت!

دستــي کــه داس را بــرداشــت،

همــان دستــي اســت

کــه يــک روز،

در خــواب هــاي مــزرعــه، گنــدم کــاشــت . . .

شاعر: گروس عبدالملکیان

===============

سیبــی رهــا بــودم،

بــر پهنــه آب

و رهــایــی،

ســرگــردانــی بــود!

کــاش دستهــایــت، نــزدیــک بــودنــد . . .

شاعر: رسول یونان

===============

قــایقــی، غــرق شــد!

دلــم،

بــه حــال مــاهــیهــا ســوخــت

کــه بــرگشتنــد بــه دریــا،

امــا،

مــرده . . .

شاعر: عمید صادقی نسب

===============

در ادامه چند شعر زيبا است...

ادامه نوشته

و چرا خواب سر انجام من است؟! در اين گس بودن باهم بودن, در این نارسيده شدن خاطرات...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

آدما همينن ديگه،حرفايي با خط فاصله اي پر از بدي...

هيچكسي نيستند و بيكسي را ادله اي از تمام بديهايشان نقش ميدانند...

آدمي را بمعناي هرز شدن و در وحشت طعم گس لذت را بر دگري مچشانند...

در كجاي تخته تاس آجي مرا ربوديد نرادان كه دگر شانس جفت شدن از برم رفته...

شمايي كه از زندگي درنهايت دغل بازي تكريم كرده نشستن برلذايذ سر هر حقه...

واژگان گريزان از لبانم درچنين لحظات صامت و بيكلام من رنگ نامفهومي گرفتن...

خوبي را از كالبد غمناكم دروغ پنداشته تا گهگاه با خم ابرويي بديها برايم بنوشتي...

چنين رنجي كه همسفرم شد جزاي بخشودگي خطاي دگري بود...

كلاغك زشتيها را از مزرعه عمر دور بنگاريد،مبادا ذرت عمر را نوكش پوچ كند...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

مستي را چه زيباست به هنگام بودن جامهايي از وداع

قرارمان به تاخير انداخته

كه غم نبودنت

كه گذشتن از جانت براي من

زماني باشد كه مرا به دنيايي فراتر ببرد

پس ميگذارم آنقدر با خاطرهايمان كهنه گردي

كه بتوانسته مرا به قعر مستانگي برده

آنگاه درنبودت،درتنهاييم جام فراموشي سركشيده

ليك نه در فصل انگور و زمان شراب

کمی آنسوتر

شاید به هنگام کهن ترین شرب دنیا...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

در پائیزی چشمانت

زردی نگاهیست

سردی احساسیست

که انگار اصلا مرا نمیشناسد...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

"زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت"

چه تقابلی میان رفت و آمد است و چه پس زدن آشکاری...

روزها در تقلای رسیدن به شب سیه,

شبها درگریز از سحری که محو کند و نور میآورد...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

دیروز در آغوش من,

امروز در آغوش تو,

و فردا در آغوش دگری...

این رسم آدمای بیگانه با عشق است...

شایدم مجازات (من,تو,دگری) باشد...

رنج کسانیکه عاشقی را زیادی پروبال داده و اشتباه معنایش کردیم...

همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است

مرا به آرامش می رسانــد حتــی

برخورد سایه هایمان

٪٪٪٪٪به آرامش خواهد با تمدید نگاهت در لحظه تلاقی با نگاهم

٪٪٪٪حتی تصادفی و اندازه لحظه ای دیگر

٪٪٪شايدم لحظه اي ديدنت كه تاوانش را با سردي نگاهت خواهم داد...

٪٪مرا لبخندي بر صورتت كافيست حتي اگر مرا ديوانه محفلت گرداني...

٪باشد كه لبخندت بر دگري فقط غمي برايم داشته باشد...

ادامه نوشته

با خود میپرسم هرلحظه,چه بود گناهم که خوابی به غفلت انگاشته شد سرانجامم...

%%%%%%%%%%%

پائیز هم خود مقوله ایست از ردیف کردن قافیه ای از:

زردی ناامیدی,

بیرنگی تنهایی,

وفور کلاغهای با سیاهی سیر,

و شاید طعمی فریبنده بر رهسپاران مدرسه که بهشان خواهد چشاند:

لحظات بیکسی,

درد نداری,

رنج بی همخوابگی,

مزه اشکی برچشمان معلم,

جریمه از دست دادن رهگذارنی در راه مدرسه,

و ...

%%%%%%%%%%%

رسیده ام به مرور خاطرات برگی در باد,

آن لحظه که به جنگ باد میرود,

آنسان که وجودش تنها خودش میشود,

زمانی که پائیز میشود تمام کالبد زردش,

به یاد آورده روزگاری که سبز میگشت چشمان رهگذارن,

سبز میشد احساس دنیای روبرویش در تلاقی با نگاهی بر او,

چه اندوهی را با خود بر زمین خواهد آورد,

در بازی باد و برگها,

چه رنجی دارد که میداند لحظه ای دیگر برزمین خواهد خورد,

زمانی گذرد,

ثانیه و دقایق شاید ماهها گذشت,

تا بداند عاقبت با خاک هم بالین میشود,

از او نماند جز آسیب ماندن زیر کفش رهگذران,

آه,

با ریزش برگها هیچ تداعی نخواهد شد جز آنکه:

به هنگام راه رفتن عابرین برروی برگها خش خش اندوهباری برپاست...

%%%%%%%%%%%

علت سکوتم تنها آن است که بیفتد نقابی با طعم خنده...

آنگاه ببینی وسعت اندوه مرا!!

شاید نتوانی تحمل کنی آنچه را که تاکنون بر دوش کشیدم

رنج و اندوهی که سهم تو نیز بوده

اشکهایی که مسببش بیگانه نیست

و ستمی که حاصل آید از آنکه باعثش میلی به اتمام کرده اش نیست...

%%%%%%%%%%%

چه خوش آنکه در کهنسالی کسی گیرد آدمی را دست

نه آنکه تکیه کرده بر عصا تا نخورده بر زمین این دنیای پست

باشد که چون درختی با گذشت سالیان و پربار گشتن

هرلحظه تکیه زند بر ریشه اش که در سایه اش شویم مست

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

سبز هم گردد احوالات دنیا بازهم ز سودای ناکامی
سیاهی بر دوش آدمی سبزینه زند ز غفلت آدمی

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

در ادامه چند شعر زیبا است...

ادامه نوشته