چنین است گرفتاری حماقت ذهنی روان چون جویبار تاریک صداقت در دالون خداپرستانی کافر...
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
چه خوش ميخواند دوره گرد بينوا،
من كه انروز از براي برد پير نراد،ناهوشيار:
فقط گهگاهي زمزمه كرده كلام ان مدهوش كهنه سرا را،
ليك گذر ادوار ياداور:
نبرد مهره ها درميان نقش بستن نوبتهاي تاس سرنوشت،
بازي واژه ها در تك تك سروده هاي كهنه دوره گرد،
اكنون ادمي، من بودنهايم،
و حتي كبر فوران زده ولي از پاكي را در نهادم هويدا ساخت!
اي كوچكترين نواي خاطره درزندان زندگيم:
مهره هايت دراينچنين صحفاتي نگنجان،
كه هر لحظه تاس تقدير از نگاره هاي سرنوشتت نقش نشيند...
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
عقاید من از ریشه های درختانی تغذیه کرده کهبخاطر نبود نور افتاب فاسد شده و یکی یکی درختها درحال افتادن است...
به سلامی و کلامی راحت نتوان بند زد چنین پارگیهای گسسته از
سرسبزی جنگل ادمیان را...
%%%%%%%%%%%%%%%%%%
غمهایم را هر ثانیه مرور میکنم تا تازه بماند تا بتوانم
روزی بهایش را از دنیا بگیرم...
%%%%%%%%%%%%%%%%%%
عجب داستانی دارد داستان گمگشتگان شهر فرشتگان,
کاش شهرمون را سازشی کنیم تا که نجاتی یابیم از
سردرگمی در شهر سرنوشت...
%%%%%%%%%%%%%%%%%
دنیایم معجزه است و بودنت اتفاق,
لحظه را درنگ کن که تو و من و چنین اشنایی شگفت است...
%%%%%%%%%%%%%%%%%
اندیشه کن بر هنگامه ی روح,
شاید بهبود یابد پریشانی احوال در گرفتاری دل بر یاد خدا...
%%%%%%%%%%%%%%%%%