خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری

لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری

صندلیهای خمیده، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری

عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری

سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

//////////////

به تیغم گر کشد دستش نگیرم و گر تیرم زند منّت پذیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر که پیش دست و بازویت بمیرم

غم گیتی گر از پایم درآرد بجز ساغر که باشد دستگیرم

برآی ای آفتاب صبح امّید که در دست شب هجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند که من از پای تو سر بر نگیرم

بسوز این خرقه تقوی تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرم

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گربنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یارب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با مِی و مطرب بنشین تا ببوید ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بِنما ای بت شیرین حرکات کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم

///////////////

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چو گل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست که اندر سایۀ قدّش فراغ از سرو بُستانیّ و شمشاد چمن دارم

گَرم صد شکر از خوبان به قصد دل کمین سازند بحمد الله و المِنّه بُتی لشکر شکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نِه که من با لعل خاموشش، نهانی، صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمد الله نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدّین حسن دارم

////////////////

شعر از آقای محمد حیاتی:

الهی پناهم بده

الــهـي بـه كـويـت پــنـــاهــم بـده

فـــروغـی به شــام سـيــاهـم بــده

مـنـم بـنـده عــاصـی مـنـفــعــل

كـه هـسـتـم ز كـردار زشـتم خجل

مـنـم بـنـده مـسـت جـام غـرور

كـه تـرسـم بـيـفـتم ز رحمت بدور

مـكـن قـهــر بـا بـنـده سركشت

مـسـوزان تـن و جـانـم از آتشت

الـهـی بـكـن رحـم بـر حـال من

نگر سرنگـون بخت و اقبال من

منم معترف بـر گناهان خويش

كـه بـاشـد گناهم ز انديشه بيش

تو مـنگـر بـه رفتار و كردار من

جهيم است بی شک سزاوار من

ز رحمت تو عذر و گناهم پذيـر

چــو افـتـادم از پـای دستم بگير

رحـيـما تـوئـی خالق بحر و بـر

تـوئـی مـهـربـانـتـر ز مام و پدر

ز سـرگـشـتـگـی هـا نـجـاتم بـده

تـو ايـمـان و حـسـن صفاتم بده

«
ای انسان» مشو ناامــيد از الاه

كـه بـخشد خداوند كوهی به كاه