شجاع باشید.یادتان باشد امروز همان فرداییست که دیروز نگرانش بودید
//////////////////////////////
هر چه بیهوده مراکشت،
بسم بود،
بسم!
نفس بی کسیم را زنده دلان،
قطع کنید!
سینه ام چاک کنید،
این غبار سیه از روی رخم،
پاک کنید.
به چه کار آید این چشمه خون؟
این تن مرده مرگ
که تن زنده من کرده چنین آواره.
از کف سینه ام آرید برون
ببرید،
ببرید،
در بیابان سکوت!
زیر مشتی لجن و
سنگ سیه
خاک کنید!!!
//////////////////////////////
نام من عشق است،
می شناسیدم؟
زخمی ام زخمی سراپا،
می شناسیدم؟
با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته ام خسته،
می شناسیدم؟
این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم
من همان خورشید تابانم،
می شناسیدم؟
این چنین بیگانه از من رو مگردانید،
در کف فرهاد تیشه من نهادم،من
من شکستم بیستون را،من
من همان مهربان سالهای دورم
رفته ام از یادتان یا،
می شناسیدم؟
نام من عشق است،
می شناسیدم؟
//////////////////////////////
«پس چرا،پس چرا عاشق نباشم»
من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد
من كه مي دانم كه تا سرگرم بزم هستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
«پس چرا،پس چرا عاشق نباشم»
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که می دانم اجل ناخوانده و بیدادگر
سرزده می آید و راه فراری نیست نیست
«پس چرا،پس چرا عاشق نباشم»
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
«پس چرا،پس چرا عاشق نباشم»
//////////////////////////////
در کتاب چهار فصل زندگی
صفحه ها پشت سر هم می روند
هر یک از این صفحه ها،یک لحظه اند
لحظه ها با شادی و غم می روند
آفتاب و ماه،یک خط در میان
گاه پیدا،گاه پنهان می شوند
شادی و غم نیز هر یک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان می شوند
گاه اوج خنده ی ما گریه است
گاه اوج گریه ی ما خنده است
گریه،دل را آبیاری می کند
خنده،یعنی این که دل ها زنده است
زندگی،ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گرچه میگویند:شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
//////////////////////////////
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگرـ هر لحظه ـ رنگی تازه گیری
به غیر زهر شیرینت نخوانم
تو زهری زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو،غم از تو،مستی از توست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند:دل از عشق برگیر!
که:نیرنگ است و افسوس است و جادوست!
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما ...نوش داروست!
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد
غمی شیرین دلم را می نوازد.
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی است.
وگر عمرم به ناکامی سرآید
تو را دارم که مرگم زندگانی ست