زندگی شاید تصنیفی باشد از حس نیستی در موجودیت اکنون "هستی"...
بی خبری
گر از تو خبر نیست به دل، بی خبری هست
ور دل طلبد مستی، چشم دگری هست
من پاک تر از برگ گلم، ورنه تو دانی
هر گوشه گلی هست، نسیم سحری هست
زلفان بلندم شده چون عمر وفایت
آشفته نسازد اگر، آشفته سری هست
بیگانه ام از حرف نگاه و سخن عشق
گر، دیده بخواهد نگهم را شرری هست
ترسم ببرم نام تو را ای همه جایی
زیرا که خدا هست و به آهی اثری هست
مِی میچکد از گوشه پیمانه و بیــــــنم
از اشک پر افسون تو هم پاکتری هست
من کنج قفس خوشترم از دامن صحرا
بیگانه بدان ورنه مرا بال و پری هست
بر بال من از دست محبت نخورد سنگ
گر مرغ لب بام شوم، رهگذری هست
دل همچو صدف لب نگشاید دگر ای دوست
تا خلق ندانند که در آن گهری هست
غم نیست اگر زنگ دلم اشک نشوید
گر چشم تری نیست مر، شعر تری هست
باکم نبود، گر گل عشقم ، شده پر پر
در سینه دلی هست ، که در آن خبری هست
عرفی سخن نغز تو پاینده که گفتی :
«تا در ریشه در آب است امید ثمری هست»
////////////////////////////////////
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو میکشم
///////////////////////////////
آمـدی جــانـم به قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ بی وفا،بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چــرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ ســهراب آمــــدی ســـنگدل این زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟
عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نیســــت مـن که یـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا چــرا ؟
نـــازنــینا ما به نــاز تــو جـــــوانی داده ایـــم دیـــگر اکنـــون با جوانـان ناز کــن با مــا چـــــرا ؟
وه کــــه با این عمر هــــــای کوتـه بی اعتبار این همه غافل شـدن از چون منی شیدا چــرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان،پریشان می کند درشـگفتم من نمـــی پاشــد ز هم دنیا چــــرا ؟
شـــهریارا بی حبیب خود نمی کردی ســفر راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
بی مونس و تنها چرا ؟ تنها چرا ؟ حالا چرا
//////////////////////////////
غزال و غزل
امشب از دولت می دفع ملالی كردیم
این هم از عُمر شبی بود كه حالی كردیم
ما كجا و شب میخانه خدایا چه عجب
كز گرفتاری ایام مجالی كردیم
تیر از غمزة ساقی، سپر از جام شراب
با كماندار فلك جنگ و جدالی كردیم
غم به روئین تنی جام می انداخت سپر
غم مگو عربده با رستم زالی كردیم
باری از تلخی ایام به شور و مستی
شكوه با شاهد شیرین خط و خالی كردیم
نیمی از رخ بنمود و خمی از ابرویی
وسط ماه تماشای هلالی كردیم
روزة هجر شكستیم و هلال ابرویی
منظر افروز شب عید وصالی كردیم
بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش
یاد پروانة زرین پر و بالی كردیم
مكتب عشق بماناد و سیه حجره غم
كه در او بود اگر كسب كمالی كردیم
چشم بودیم چومه شب همه شب تا چون صبح
سینه آئینة خورشید جمالی كردیم
عشق اگر عمر نه پیوست بزلف ساقی
غالب آنست كه خوابی و خیالی كردیم
شهریار غزلم خوانده غزالی وحشی