شب یلدا.......آیا ثانیه ای بیشتر ارزش شب زنده داری را دارد؟!
بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، ب*** ستون استخوانم را به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت فروغ شب فروز دیدگانم را لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن در تیره چال مرگ دهشتزا امید ناله سوز نغمه خوانم را به تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را به دریای فلاکت غرق کن ، آواره کن ، دیوانه ی وحشی ز ساحل دور و سرگردان و تنها کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را طنین افکن سرود فتح بی چون و چرای کاررا سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسانی بر اوج قدرت انسان زحمتکش به دست پینه بسته ، میفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را
++++++++++++++++++
از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست بیزارم و دلشکسته ،ازهر چه که هست من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست در حسرت هست پشت من پاک شکست ....!! =============== سرشک بخت دردا که سرشک بخت شوریده ی من چون حسرت عشق ، مرده بر دیده ی من اشکم همه من ! اشک تو چون پاک کنم ؟؟؟؟ ای بخت ز قعر قبر دزدیده ی من ============== شراب آب گفتم: که چیست فرق میان شراب و آب ؟؟ کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب !! گفتا : که آب خنده ی عشق است درسرشک لیکن شراب نقش سرشک است در سراب ========= درد من اگردیوانه ام ... با زندگی بیگانه ام ... مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت خراب اندر خراب و خانه بر دوشم اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم به مرگ مادرم : مردم شما ای مردم عادی که من احساس انسانی خودرا بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان بی شبهه مدیونم میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا در اعماق دل آغشته با خونم هزار درد دارم درد دارم ......
++++++++++++++++++
رفتم از شهرت، تو را شيدا کنم اما نشد در دلت طوفان غم بر پا کنم اما نشد ديدم از چشمت به جای اشک باران می چکد خواستم با ناله ات سودا کنم اما نشد رفتی و اين بار هم ميل دلت با ما نبود خواستم پشت سرت غوغا کنم اما نشد بعد تو حتی زمين هم عاجزانه می گريست خواستم تقدير را رسوا کنم اما نشد گفتم اين جرم است خاموشی؛ فراموشی؛ سکوت خواستم تا با خدا دعوا کنم اما نشد باز هم روی غزل دلگير عادتهای توست خواستم بغض دلم را وا کنم اما نشد
++++++++++++++++++
ای صدای سوز ناک ای خلق تنگ روزگار ای آرمیده بر سکوت شبنم منجمد بر گل ما سراینده ی پژمردگی بر سرود همیشه جاوید در فراز و نشیب ثانیه ها جا مانده از نسیم روا می دانی که گرد بر آینه نیستم قطرها ی اشک ابرم که بر شانه ی پنجره ی غمت می زنم وقتی غم سراغت را می گیرد وقتی بر صندلی چوبی می نشینی وقتی از پنجره ی غم بیرون را مینگری وقتی بغض گلویت را می فشارد من آرام بر پنجره می نشینم تا خنده را بر لبان شیرینت بیاورم کافیست خنده بر لبانت بیاید سپس آرام میگیرم
++++++++++++++++++
لیزی جاده چه خوب بهانه است برای فشردن دستانت ومن چه ساده به اعتبار آن دو زمین می خورم و آنگاه که منو تو در چشمان یکدیگرخیره می شویم تو چه زیبا خودرا در بلورهای سرازیر شده از چشمم که از سر شوق است می بینی ولبخند میزنی وهمین لبخند توست که مرا آشفته ادامه را ه عشق با تو را کرده است... دیوانگی آن لحظه ها را با هیچ آرامشی عوض نمی کنم چراکه زیبایی عشق در دیوانگی آنست
++++++++++++++++++